سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دریچه

شعری زیبا به نام غبار لبخند

 

 

می تراوید آفتاب از بوته ها.
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا، یار باد،
مویش افشان، گونه اش شبنم زده،
لاله ای دیدم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را در شیار باد ریخت:
«جلوه اش با بوی خاک آمیخته.»
رود، تابان بود و او موج صدا:
«خیره شد چشمان ما در رود وهم.»
پرده روشن بود، او تاریک خواند:
«طرح ها در دست دارد دود وهم.»
چشم من بر پیکرش افتاد، گفت:
«آفت پژمردگی نزدیک او.»
دشت: دریای تپش، آهنگ، نور.
سایه می زد خنده تاریک او.


نوشته شده در پنج شنبه 89/4/10ساعت 5:49 عصر توسط امیر حسین نظرات ( ) |

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می  کنه. هر ی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.

اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد.

نوشته شده در چهارشنبه 89/4/9ساعت 9:49 صبح توسط نظرات ( ) |

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است!
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!

دکنر شریعتی


نوشته شده در سه شنبه 89/4/8ساعت 5:23 عصر توسط شیوانا نظرات ( ) |

...

گل‌سرخْ

تمامِ من بود

             
میانِ دست‌هات.

نفهمیدی!


نوشته شده در دوشنبه 89/4/7ساعت 10:38 صبح توسط فهیمه نظرات ( ) |

شاسوسا...

 

سلام امیر حسین هستم! باز هم با شعری زیبا از سهراب سپهری آمدم

ارزش خواندن را دارد حتماً بخوانید

 

به نام خداوندی که به ما سلامتی داد

 

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام

نوسان ها خاک شد

و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت .

شبیه هیچ شده ای !

چهره ات را به سردی خاک بسپار.

اوج خودم را گم کرده ام .

می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم

گشوده شد .

برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا !

بوی ترانه ای گمشده می دهد،

 بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان میکند.

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم .

بیهوده بود، بیهوده بود .

این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت .

زنجیر طلایی بازی ها، و دریچه قصه ها، زیر این آوار رفت .

آن طرف، سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی .

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام .

روی این پله ها غمی، تنها نشست .

در این دهلیز ها، انتظاری سرگرادانی بود

« من » دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد

در سایه آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی

شیرین تماشا می کرد .

خورشید، در پنجره می سوزد .

پنجره لبریز برگی شد

با برگی لغزیدم

پیوند رشته ها با من نیست .

من هوای خودم را می نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام

انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند

و تصویرها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.

ادامه شعر...

نوشته شده در پنج شنبه 89/4/3ساعت 3:24 عصر توسط امیر حسین نظرات ( ) |

دختر نگاهی به معشوقه اش انداخت و از او پرسید: « اگر یه روز قرار باشه جونتو برای زنده موندن من بدی، حاضری این کار رو بکنی که من زنده بمونم ؟»
پسر گفت: « زندگی من با تو معنی پیدا می کنه، اگر قرار باشه تو نباشی، چرا جونمو ندم؟ »
از قضا دختر ناراحتی قلبی پیدا کرد و وارد کما شد. همه ی دکترها به اتفاق نظر رسیدند که تنها راه زنده ماندنش پیوند قلب است.
روز جراحی فرا رسید و پس از تلاش فراوان تیم جراحی، عمل پیوند قلب با موفقیت انجام شد. بعد از چندین ساعت دختر به هوش آمد و میان ملاقات کنندگان با ترس و دلهره به دنبال پسر گشت، ولی او را ندید. ناگهان بدون اینکه یک کلام حرف بزند، اشک در چشمانش حلقه زد و بغض او ترکید.
پدرش که فهمید دختر متوجه ی ماجرا شده است، او را درآغوش گرفت و گفت: « گریه نکن دخترم، مادرت خودش راضی بود »


نوشته شده در چهارشنبه 89/4/2ساعت 10:27 عصر توسط دانیال نظرات ( ) |

<      1   2   3      

Design By : Pars Skin





کد ماوس