سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دریچه

بیهوده سرم داد می کشند
نمیدانند
دیگر ماهی شده ام
ونمی دانند
رودخانه ات از من گذشته است
نمی خواهم بیابانهای جهان را به تن کنم
ودر سیاره ا ی که هنوز رصد نکرده اند
نفس بکشم...

پی نوشت:
دیشب همه ی کوچه های بی گنجیشک می گفتند:
در را ببندوبیا!...

نوشته شده در پنج شنبه 89/3/27ساعت 12:51 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |



زیرپوست سلولهای بدنم حس می شوی امروز

مانند گلهای زنبق  وحشی ِ ییلاق سال قبل وبوسه ات

شاخه هایم را خواهد شست
 تا غم زردشدن گلبرگهایم را فراموش کنم.


گل یاس خونه! روزت مبارک...

نوشته شده در سه شنبه 89/3/11ساعت 3:39 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |


دلم گرفته به وسعت تمام دلتنگی های افتابگردان...
شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کو چکترین تلنگری میشکند...
دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند ...

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم
کاش می شد پرواز کنم
پروازی بی انتهاتا رسیدن به ابدییت.......


نوشته شده در یکشنبه 89/2/26ساعت 4:41 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

نیمه‌های شب بود. مرد که آمد، ماه
مشتاق و منتظر خودش را آرام آرام کشید بالای سرش. طوری که عکسش بیافتد توی
آب.

مرد سرش را کمی خم کرد. گفت: "تمام یادگاری هایت را جمع
کرده‌ام. گذاشته‌ام جایی که چشم بچه‌ها بهشان نیفتد. اما...در خانه را که
نمی‌شود پنهان کرد..."

صدای مرد لرزید، شکست.

عکس ماه هم در چاه.

((به گزارش سایت طلبه بلاگ))


نوشته شده در چهارشنبه 89/2/22ساعت 12:4 صبح توسط فهیمه نظرات ( ) |

بروید

اصلاْ بخوابید کنار هم

هر اتفاقی که بیافتد هم

این در

باید بسته بماند

با گرگ گنده ی بد

می روم شکار پروانه(نقطه)

          قربان روی ماه شما

زنگوله پا


نوشته شده در پنج شنبه 89/2/16ساعت 4:56 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

قسم به خاله ابلیس درونم!

خطت نزدم...

پاکت نکردم...

نوشتمت،

انقدر نوشتمت که اخرش از بینی یکی از این نوشته ها عطسه شدی...

من تورا درون خودم پاک نمیکنم...

می خوانمت

انقدر می خوانمت که از بی انتهاترین غروبها طلوع کردی...

این بهار مشتی شکوفه به باد خواهم سپرد به جای قاصد،تا شاید انهانامه هایم را گم نکنند...


نوشته شده در سه شنبه 89/1/31ساعت 5:55 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

دلم روودخانه
می‌خواهد؛ جاری. خروشان. روو به‌راه.

تو آن‌سوویِ روود
بروی، من این‌سوو. موازی و هم‌راه، و شانه داده به شانه‌ی روود.

و روودخانه، هرچه
برود به هیچ پلی نرسد. و به هیچ دریایی نریزد. به هیچ دشتی.

دلم روودخانه
می‌خواهد؛ جاری، خروشان، روو به‌راه.

که فقط برود، و
ما دو سوویِ آن، چشم دوخته به‌هم، هم‌راش برویم.

و هیچ‌کجای روود به هم
نرسیم.

رسیدن؛ همه چیز
را خراب می‌کند عزیز!


نوشته شده در سه شنبه 89/1/24ساعت 5:48 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

<      1   2   3      >

Design By : Pars Skin





کد ماوس